ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 


 
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 

تیر : آرش کمانگیر

پس از جنگ بین ایران و توران ، طبق معاهده ای پذیرفته شد از ایرانیان مردی با تیر اندازی خود مرز میان ایران و توران را مشخص کند .

آرش آزاده میهن دوستی بود که روان و جان خود را در تیر نهاد و بعد از تیر اندازی اسطوره ای خود سوخت و خاکستر شد.

تصویر سنگ نگاره داریوش بر تخت و خشایار شا در پشت سر او

بر اساس اهدافی که داریوش داشت نقوش مختلفی بر روی پلکان حجاری شد . داریوش دستور داد که نقشی از خود او نیز در بخش میان پلکان ترسیم شود . کار آغاز شد اما یک تصمیم جدید و مهم از سوی داریوش گرفته شد و آن اعلام ولیعهدی خشایار شا بود . این تصمیم از آن جهت مهم بود که داریوش پسران بزرگتر از خشایار شا نیز داشت که طبق سنتهای عشیره ای هخامنشی بایستی پسر بزرگتر حاکم پس از او به حاکمیت می رسید . اما خشایار شا یک امتیاز بسیار مهم داشت و آن اینکه مادرش دختر کوروش بزرگ بنیان گذار سلسله ی هخامنشیان بود و همین نسبت او به کوروش پذیرش ولایتعهدی او را از جانب بزرگان هخامنشی آسان کرد علاوه بر آن اقتدار داریوش هم در این مسئله نقشی اساسی داشت . داریوش دستور داد که موضوع ولیعهدی خشایار شا نیز در سنگ نگاره میانی پلکان آورده شود .

تیشتر ( ستاره ی باران ) تیر

جشن تیرگان از جهت نجومی مقارن است با بزرگترین روز سال خورشیدی و گرمای تابستان و اما از لحاظ تاریخی روزی است که آرش کمان گیر مرز بین ایران و توران را تعیین می کند و داستان از این قرار است که پس از جنگ بین ایران و توران دو طرف پذیرفتند که آرش از بالای کوه دماوند تیری رها کند و هر جا که فرود آمد مرز ایران و توران باشد در واقع تورانیان برای تمسخر به ایرانیان گفتند دیگر پیشروی نمی کنیم چون تمام کشور به تسخیر ما در می آید اگر از بین شما مردی پیدا می شود تیری رها کند ما آن مرز را قبول داریم و به آن دست نمی آریم .

آرش با مهری به بزرگی میهن با همه ی توان ،روان و جان خود تیری رها کرد تیر در کنار رود جیحون پایین آمد و سر حد دو کشور شد . اما آرش بعد از این تیر اندازی سوخت و خاکسترش بر جا ماند .

این حماسه غرور انگیز نشانه ای از بزرگی روان و سرشت ایرانی است به مناسبت بزرگداشت این حماسه در 13 تیر ماه جشن تیرگان یا آب پاشی را برگزار می کنند .

ابو ریحان در التفهیم آورده : ... کمان را تا بنا گوش خود کشید و خود پاره پاره شد و تیر از کوه رویان به اقصای خراسان که میان فرغانه و تخارستان است به درخت گردوی بزرگی فرود آمد و به مساحت هزار فرسنگ و مردم آن روز را عید گرفتند و چون در وقت محاصره کار بر منوچهر و ایرانیان سخت و دشوار شده بود به قسمی که دیگر به آرد کردن گندم و پختن نان نمی رسیدند ، و میوه کال می پختند بدین جهت شکستن ظرفها و پختن میوه ی کال و گندم در این روز رسم شد .

در کرمان در دهه ی دوم تیر ماه جوانتر ها نخی به دست یا دکمه ی خود می بستند و چندین روز بعد یعنی روز باد بیست و دوم تیر ماه دینی مطابق با نورزده تیر ماه رسمی که آن را تیر و باد می نامند با درخواست آرزوها آن نخ را در گوشه ی صحرا یا پشت بام ها به باد می دادند بعضی بچه ها باد بادکهای رنگین درست می کردند زیرا ایرانیان باستان بر این اعتقادند که ایزد باد تیر آرش را تا هزار فرسنگ هدایت کرده است آب تنی و شست و شو در جشن تیرگان امریست لازم .

ابو ریحان می نویسد : چون کیخسرو از جنگ با افراسیاب برگشت در این روز (تیرگان ) به ناحیه ی ساوه عبور نمود و به چشمه ای وارد شد و فرشته ای را دید در دم مدهوش شد ولی این اتفاق مصادف شد با رسیدن بیژن پسر گودرز ، او قدری آب چشمه به سر کیخسرو ریخت و این رسم اغتسال و آب پاشی به رسم تبرک باقی ماند .

حال نگاهی به تیر یشت می اندازیم که یشت هشتم اوستاست .

حامی و ستوران است و از وی است که آنها می بالد و گیاهان را به سبزی می رویاند .

تیر در اوستا تیشتریه آمده است که به نام ستاره ای است .

تیر مجموعه ای از ستاره ها را در بر می گیرد که پیرامونش می چرخند و یشترینی نامیده میشود تیر یشت یکی از زیباترین یشت هاست .

ستیزه و جنگ میان دیو خشکی و ایزد باران است اپه اُشه دیو خشکی است که آبها را زندانی کرده و از کار تیشتر جلو گیری می کند و بعد از یک مبارزه ی طولانی پر هیجان تیشتر پیروز می شود و از آسمان بر هفت کشور زمین باران می بارد تیشتر دارای هزار برکت است برای ستایندگان خود .در ایران باستان به خواست اهورا برای تیشتر رسم می گستراندند گوسفندی که یکسر سفید یا سیاه بوده بریان می کردند و از آن خوراک به دزدان و بد کاران نمی دادند .

 


 
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

خرداد (هروتات):

در اوستا آمده کسی که به خرداد امشا سپند پناه برد بیماری ها و آلودگی ها از او دور می شوند . خرداد در دیدگاه معنوی نمودار کمال و بالندگی و رسایی و خرمی و شکوفایی و درستی جسمانی و روانی است . و به نگهبانی آبهای زمین گمارده می شود . هدیه این امشا سپند به مردم ثروت و رمه و چهار پایان بسیار می باشد .

مبارزه ی شیر با گاو نر (خیر و شر )

آدمی بی اختیار دو جناح مبارز شیر و گاو را ، که به فراوانی در تخت جمشید ، حتی در سر ستون های آپادانا ، یعنی مهمترین بنای حکومتی دیده می شود ، به یادمی آورد . این برداشت و پرداخت در زیر پایی دیگر نیز دیده می شود ، که فراش باشی شاه در ردیف بالایی نگاره های آپادانا پشت سر شاه بر کول گرفته تا کار سوار شدن بر اسب برای شاه آسان تر شود.

هور تات (خرداد) و امرتات (مرداد) کمال و بی مرگی

چون این دو موجود مادینه همیشه با هم ذکر می شوند با هم بحث میشوند . خرداد به معنی تمامیت و پری است .

مظهری از مفهوم نجات برای بشریت مرداد به معنی بی مرگی تجلی رستگاری است این دو با آب و گیاه ارتباط دارند و هدایای آنان به مردم ثروت و چهار پایان است .

هماوردان آنها گرسنگی و تشنگی اند . در خرداد یشت که دارای 11 بند است آمده :

اورا مزدا به زرتشت می گوید امشا سپند خرداد را بیافریدیم تا به واسطه ی وی به مردم نعمت و برکت بخشیده شود و ستاینده اش چنان باشد که همه ی امشاسپندان را ستوده باشد .

کسی که به امشا سپندان و به ویژه خرداد پناه برد و نامش را یاد کند بیماری ها و آلودگی ها ی ازنسو از وی دور شود و از ابتلا به بیماری ها ی هشی ، بشی سئنی و بوجی مصون و محفوظ ماند .

اهورا مزدا به زرتشت می گوید دعای ویژه ی دور کردن بلایا و ایمنی از بیماریها را فقط به خودی ها باید آموخت زرتشت پرسید :

ای آفریننده ی جهان هستی چه کسی زمین را بیشتر شادمان کند؟

اهورا مزدا گفت : ای اسپنتمان زرتشت کسی که بیشتر کشت کتد و بیشتر بکارد و گیاهان بیشتر برویاند آب در آورد و زمین را بیشتر سیراب کند .

در ادبیات مزد یسنا دو پرستار آب و گیاه (خرداد و امر داد ) در جهان خاکی انس و الفتی دیرینه دارند یکی به پاسبانی آب روان دل می بندد و دیگری رویش و بالش گیاهان را می پاید . خرداد از دید گاه معنوی نمودار کمال و بالندگی و رسایی و خرمی و شکوفایی و درستی جسمانی و روانی است و در جهان مادی پرستاری آبها بر عهده ی او می باشد .

در ادبیات مزد یسنا با لحنی شاعرانه و زیبا . خرداد پنجمین امشا سپند ، از سوی آفریننده ی جهان به نگهبانی آبهای زمین گمارده می شود .

هروتات یا خرداد به معنی رسایی و سلامتی است و و اهو را مزدا این نعمت را به واسطه ی هروتات به آفریدگان خود عنایت کرده تا هر نقصی کامل شود و این سلامتی و کمال نه تنها برای جسم است بلکه سلامتی روح هم به همان اندازه اهمیت دارد .

این ماه غالباً با امشا سپند امر داد یکجا در اوستا یاد شده است . خرداد مفهوم نجات برای افراد بشر است هدایای این امشا سپند ثروت و رمه چهار پایان است به گونه ای که همراه مرداد نماینده ی آرمانهای نیرو مندی سر چشمه ی زندگی و رویش هستند .

هماوردان خاص آنان گرسنگی و تشنگی اند .

اشو زرتشت در خو رداد روز (6 فروردین ) زاده شده است .


 
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

اردیبهشت (اشه و هشیتا):

در اوستا تعبیر به بهترین راستی و درستی می شود .اردیبهشت زیباترین امشا سپند (فروزه اهورا مزدا ) است که در برابر نا راستی قرار می گیرد و نماینده قانون ایزدی و نظم اخلاقی در جهان است .آنها که راستی (اشه ) را نمی شناسند به بهشت (و هیشت )

اهورا مزدا وارد نمی شوند .نظم دوزخ را هم اشه و هشیتا بر قرار می کند .

تصویری از سربازان نیزه به دست سپاه جاویدان

از آنجا که هدف از ساخت تخت جمشید نمایش عظمت و شکوه شاهنشاهی پارس بود لذا داریوش دستور داد که در سمت راست پلکان نقوش مربوط به قدرت نظامی حکومت وی اجرا شود .کار اغاز شد و صحنه ای زیبا و پر شکوه از نمایندگان مختلف قوای نظامی

ایران بر سینه سنگ ثبت شد. لباس کلیه این افراد در واقع نمایانگر بدنه اصلی سپاهان ایران است. پوشاک این افراد حاضر در این صحنه ها یا پارسی است و یا مادی و قسمتی از سربازان نیز عیلامی - شوشی - هستند و این از سر بند آنها مشخص می شود .

اشه (اردیبهشت ) راستی

اردیبهشت زیباترین امشا سپند است و نماینده ی قانون ایزدی و نظم اخلاقی در جهان است شخص مؤ من اشون یعنی پیرو اشه نامیده می شود آنهایی که اشه را نمی شناسند از بهشت محرومند اشه نظم را روی زمین حفظ می کند زیرا بیماری و مرگ را سر کوب

می کند اشه حتی نظم دوزخ را هم نگاه می دارد و مراقبت می کند تا دیوان بد کاران را بیشتر از حقشان تنبیه نکند و هماورد اصلی او ایندره (سرکشی ) است که روح ارتداد در انسان است و نظم را از انسان دور می کند .

اشه به معنی تقدس و هشتا به معنی بهترین و والاترین و کاملترین گرامی از زوایات اوستا چنین استنباط میشود که حفظ مقام ، بهترین تقدس و نظم کامل در میان مخلوقات به این امشا سپند سپرده شده است کسب رضایت این امشا سپند بر هر انسانی واجب است به طوری که به هر انسانی توصیه و تلقین شده که هر کس خشنود این است که سپند مقرب اهورا مزدا را به جا نیاورد در جهان کوچک و خرد و بی مقدار و در آخرت شرمسار و محروم از بهشت خواهد بود و این تأکید برای آن است که هر یک از ما بکوشیم به آن نظم الهی برسیم که شایسته ی ماست .

در تعالیم زرتشت آمده که: هر کسی نتواند با پیکری آلوده در صف پاکان و روحانیون داخل شود و بدون اشویی که تقدس و پاکی صوری و معنوی است و بدون انتظام اساس عالم بر پایه نیکداری قائم و ثابت نماند .

سومین یشت اوستا به نام اشه نامزد شده و مطالب آن یاد آور حماسه رنج انسان در برابر آزار اهریمن و یاران بد دل اوست .

او در زمین نگهبان آتش های فروزان است .

به موجب یزدان شناسی اوستایی اردیبهشت برای بر انداختن خباثت و مظاهر پلیدی در جهان راستی مأمور است و اهورا مزدا به او کمک می کند تا بیماران را با گیاهان شفا بخش بهبود دهد و مردم بی ادب را با ادب کند و آشوب را دور کند .

اردیبهشت آتش را وسیلهء آزمون قرار می دهد تا پلیدان را از پاکان بشناسد .

کما اینکه در اسطوره ی سیوش پاکدامن را مدد رساند تا از آتش گذر کند و آتش را براو گلستان کرد .

اردیبهشت در عالم روحانی نماینده ی صفت راستی و تقدس اهورا مزدا است .

روز سوم اردیبهشت ماه جشن اردیبهشت گان را بر پا می داشتند .

اردیبهشت زیباترین امشا سپند است زرتشتیان نماز اشه و هشیتا را بر پا می کنند تاشاید به بهشت پر از سعادت او وارد شوند .

 


 
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

فروردین (فره و وجدان ):

رسم این بود که در نوروز در کوزه سفالین سبز آویشتن ریخته و به نام هرکس شیء کوچک یا مهره در آن می انداختند کوزه را زیر درخت گذاشته مهره را یکی یکی بیرون می آوردند حاضران در حال خواندن شعر و دو بیتی بودند . هر بیت شعر بیانگر فال صاحب مهره در آن سال بود .

بخشی از معتقدات داریوش که در سنگ نبشته اش اعلام کرد : به خواست اهورا مزدا من چنینم ، که راستی را دوست دارم و از دروغ روی گردانم . دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد . هم چنین هم دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد . آن چه را که درست است من آن را دوست دارم . من دوست و برده ی دروغ نیستم . من بد خشم نیستم . حتی وقتی خشم مرا می انگیزاند آن را فرومی نشانم . من سخت بر هوس خود فرمان روا هستم .

فروهر دئنا (فروردین ) (وجدان پاک ) : ماه اول سال و روز نوزدهم هر ماه فروردین نام دارد . بنا به عقیده ی پیشینیان ده روز آغاز هر سال فروهر که در گذشتگان که با روان و دین ( وجدان ) از تن جدا گشته و به سوی جهان مینویی گراییده اند برای سرکشی خانمان خود فرود آیند و در هنگام ده شبانه روز روی زمین به سر برند . به مناسبت فرود آمدن فروهر های نیاکان هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند این واژه در اوستا بسیار آمده است و همیشه با واژه اشان (اشؤن ، پاکان ) همراه است مانند فروهر های پاکان فروهرهای نیرومند پارسیان . فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از آمدن آفتاب به دنیای دیگر می روند . فروردین نام ایزدیست که از خازنان بهشت است . فروردین یکی از یشتهای دلکش اوستاست مندرجان آنها قسمتی در قدرت و عظمت فروهرها و قسمت دیگر در طلب یاری از آنهاست . فروردین یشت ، یشت سیزدهم اوستاست و بزرگترین یشتهاست . حدود 350 اسم مشخص در آن یاد شده است . اسامی تمامی یاران و فرزندان زرتشت در آن جمع شده است . فروهر به اعتقاد ایرانیان باستان یکی از نیروهای مینوی انسان ها ی نیک و پرهیز گار به شمار می رود واژه فروردین خود جمع واژه فروهر یا فرورد می باشد . فروهرها یا ارواح نیاکان در ماه فروردین از آسمان به زمین شتابند و در جستجوی بازماندگان خویش می جنگند . واژه ی پهلوی فروهر از صورت فرهی ، فرا - وریرا آمده است . وریرا به معنای دفاع و ایستادگی است و با واژه ی ایرانی میانه و نوگرا به معنای دلیر و قهرمان هم ریشه است . حال برخی از رویدادها را که بنا به متون پهلوی و متون دوره اسلامی به نوروز منسوب کرده اند نام می بریم . در متون پهلوی رویدادهای زیرمنسوب به نوروز هستند :

1- روزی که کیومرث اندر جهان به پیدایی آمد .

2- روز به تخت نشستن جمشید

3- روز تولد و روز عروج کیخسرو

4- روز خون خواهی سیاوش توسط کیخسرو و روز خون خواهی ایرج توسط منو چهر

5- روز تولد آشو زرتشت

6- روزی که زرتشت از اورمزد خدا پیام دریافت کرد

7- روز عید غدیر خم و انتخاب حضرت علی به جانشینی حضرت محمد (ص)

8- روزی که حضرت علی بر دوش پیامبر بت های کعبه را فرو ریختند

9- روزی حضرت امام زمان بر دجّال پیروز شوند .


رويدادهای ايران باستان
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

فروردین : 26 مارس 530 پیش از میلاد کمبوجیه پس از آنکه پدرش کوروش کبیر به جنگ ماساژت ها روانه شد در بابل عنوان شاه یافت پس از هشت سال ماندگاری کمبوجیه در بابل (از سال 538 تا 530 پیش از میلاد ) بومیان آنجا وی را همچون فرمانروای خود پذیرفته بودند کوروش که روانه ی کارزار بر ضد ماساژت ها می شد ، کمبوجیه را به هوشیاری شناخت و به او اجازه داد که عنوان رسمی ( شاه بابل ) را به کار ببرد بی درنگ پس از این اجازه ، کمبوجیه پس انجام مراسم نوروز در 26 مارس 530 پیش از میلاد ، دستان خاوند را در پرستشگاه گرفت و پادشاهی وی بر بابل رسمیت یافت .

زاد روزآشو زرتشت: در خورداد روز از ماه فروردین پیامبر ایرانی از مادر زاده شد و در سن سی سالگی در همین روز به پیامبری برگزیده شد .

7فروردین : 27 مارس 538 پیش از میلاد کمبوجیه پسر کوروش کبیر به پرستشگاه (نبو ) در بابل رفت به هنگام ورود کمبوجیه به این پرستشگاه که در خیابان مقدس عشتار در بابل قرار داشت سر پریستار (نبو) همراه با پریستاران دیگر ، کمبوجیه را پذیرفتند . کمبوجیه به آن ها پیشکش هایی معمول سال نو را هدیه کرد . آنگاه که کمبوجیه دستان نبو را گرفت ، این بغ به او چوبدستی راستکاری را پیشکش نمود .

13 فروردین : جشن سیزده ، پایان مراسم نوروزی است که با چهارشنبه سوری و یا به روایتی با سده آغاز می گردد و به سیزده فروردین ختم می شود . بسیاری از مراسمی که در جشن سیزده در ایران برگزار می شود وعانی اساطیری تمثیلی دارد .شادی و خنده در این روز به معنی فرو ریختن اندیشه های تیره و پلیدی است . خوردن غذا در دشت ، نشانه ی فدیه ی گوسفند بریان است که در اوستا آمده . به اب افکندن سبزه های تازه رسته ، نشانه ی دادن فدیه به ایزد آب ، آناهیتا و گره زدن سبزه برای باز شدن بخت ، تمثیلی از پیوند زن و مرد برای تسلسل نسل هاست . بنا براساطیر ایرانی ، عمر جهان هستی دوازده هزار سال است که پس از انقضای این مدت با ظهور سوشیانت ، پیروزی اهورا مزدا و ریشه کن شدن اهریمن مسلم می شود . شاید نخستین دوازده روز جشن ف نشانه ی زایش انسان هاست و روز سیزدهم و آغاز رهایی از جهان مادی .

17 فروردین : روز هفدهم از هر ماه در ایران باستان سروش نام داشته است و مراسم دینی و جشن های ویژه ای در روزهای هفده هر ماه بر گزار می شده است که امروزه به فراموشی گراییده ، اما سروش روز ، به ویژه در ماه فروردین از اعتبار ویژه ای در مراسم دینی برخوردار بوده که با شست و شو و به معبد رفتن و نیایش کردن همراه بوده است . این روز را روز باژ یعنی روز زمزمه به معنی دعا و نیایش نیز می گفته اند .

19 فروردین :جشن فروردینگان ، فروردینگان: این جشن در روز فروردین ، نوزدهمین روز از ماه فروردین ( در گاه شمار ایران باستان ) برگزار می شده است . این جشن ویژه ی فروهر ها یا روان در گذشته گان می باشد . در این روز خانه ها را می رفتند و همه جا را تمیز و آراسته کرده و گل و گیاه و نقل و نبات و آتش و چراغ روشن در سفره می نهادند و بدین ترتیب روان در گذشته گان را خشنود می کردند . چ

23 فروردین: 12 آوریل 244 میلادی تاجگذار شاپور اول فرزند اردشیر اول ، بر خلاف پدرش که به عنوان شاهنشاه ایران اکتفا کرده بود در کتیبه ها عنوان مجلل تر شاهنشاه ایران و انیران را برای خود برگزید . مراسم تاجگذاری تصویر برجسته ی صخره ی نقش رجب ، شاپور اول را سوار بر اسب نشان می دهد که حلقه ی سلطنت را زا دست خداوند اور مزد - که او نیز سوار اسب است - دریافت میدارد .

25 فروردین : 14 آوریل 216 میلادی تولد (مانی ) در بابل از نجبای ایران بود مادرش از خاندان شاهان اشکانی و پدرش فاتک نیز از همین دودمان باشد . پدر مانی از مردم همدان بود که به بابل مهاجرت کرد . مانی دعوت خود را در زمان شاپور اول ساسانی (جلوس 240 ، فوت 271 میلادی ) آغاز کرد . شاپور در آغاز نسبت به مانویان اظهار مساعدت کرد به همین مناسبت مانی یکی از کتب عمده ی خود را به نام او کرد و (شاپور گان ) نام نهاد . شاپور اول ، تنها ده سال کیش مانی داشت . پس از آن زمان مانی از کشور ایران اخراج گردیده قریب ده سال در ممالک آسیای مرکزی سرگردان بود و گویا تا هند و چین نیز رفته و همه جا دین خود را تبلیغ نموده است . پس از مرگ شاپور اول در سال 271 میلادی ، پسر و جانشین او هرمزد اول نیز در سال 272 میلادی در گذشت و مانی توانست در مقابل خصومت موبدان مقاومت ورزیده به ایران بازگردد . با جلوس بهرام اول برادر هرمز اول (جلوس 272 ، فوت 276 میلادی ) عرصه به مانی تنگ گردید ، زیرا این پادشاه ساسانی ، مانی را به دست روحانیون زرتشتی واگذاشت .

2 اردیبهشت : جشن اردیبهشتگان : این جشن در روز اردی بهشت از ماه اردی بهشت ، سومین روز از ماه اردیبهشت ( در گاه شمار ایران باستان ) برگزار می شده است . عیدی است به نام فرشته ی آتش و نور که از طرف خدا به این کار موکل گردیده تا علل امراض را به یازی ادویه و اغذیه ازاله کند و صدق را زا کذب باز نماید . به معبد و آتش کده رفتن و حاجت خواستن و نزد پادشاهان در آمدن و به جنگ و کارزار شدن را در این روز ، نیک و مبارک می دانسته اند .

8 اردیبهشت :28 آوریل 224 میلادی غلبه ی اردشیر بابکان ، نخستین پادشاه ساسانی به ( اردوان پنجم ) آخرین پادشاه اشکانی و آغاز پادشاهی ساسانیان هنگامی که اردوان پنجم پادشاه اشکانی ، از طغیان اردشیر آگاهی یافت والی خوزستان را فرمان داد که به جنگ اردشیر شتافته وی را با غل و زنجیر به تیسفون فرستد . اردشیر مهلت نداد و بعد از آن که (شازشاهپور )شهریار اصفهان را مغلوب و هلاک کرد رو به جانب خوزستان نهاد و شهریار آنجا را نیز کاملاً مغلوب کرد و کشور وی را به قلمرو خود ملحق نمود . سرانجام نبرد بزرگی میان اردشیر و اردوان پنجم در جلگه هرمزدقان - که تعیین موقع جغرافیایی آن میسر نیست - واقع شد در این جنگ بود که اردوان پنجم به دست اردشیر ساسانی کشته شد و سلسله اشکانیان پایان یافت و پادشاهی ساسانیان آغاز گردید .

16 اردیبهشت : 6 می 53 پیش از میلاد ورود کراسوس سردار رومی به حران برای جنگ با ایرانیان پس از تصمیم رومیان برای لشکر کشی به ایران - که در زمان اشکانیان سرزمین پارت نامیده می شد - سپاهی تحت فرماندهی کراسوس سردار رومی که در آن زمان یکی از اعضای شورای حکومت بود روانه کارزار شد . ارد اول ( اشک سیزدهم ) پادشاه اشکانی نیز سردار خود سورن را به وی فرستاده کراسوس که در نبرد با دشمن شتاب داشت پس از رسیدن به شهر حران ، که سوران و لشکریانش به آنجا نزدیک شده بودند ؛ فرصت استراحت به سربازان خود نداد و بی درنگ به پیش تاخت . رومیان به رسم خویش به صورت مربع لشگر آراستند و همان وقت از سوی سواران پارتی محصور شدند . سواران کمان دار به تاخت در اطراف آرایش مربع رومیان حرکت کرده و حریف را تیرباران کردند . در ادامه جنگ و در روزهای آغازین پوبلیوس فرزند کراسوس با عدهای از سربازان به پارت ها حمله ور شد. در اثر عقب نشینی تاکتیکی پارتیان آنقدر از سپاه اصلی دور شد که پارتیان بی محابا بازگشته به پوبلیوس بی احتیاط و همرامهن وی حمله کردند و همه را نابود ساختند .

22 اردیبهشت : 12 می 20 پیش از میلاد باز گرداندن اسیران و پرچم های روم توسط فرهاد چهارم پادشاه اشکانی به اوکتاویوس (اوکتاویوس اوگوست 9 امپراتور روم به دنبال اصرارها و پیغام های فراوان اوکتاویوس امپراتور روم برای استداد اسیران و پرچم های رومیان که در جنگ های پیروزمندانه اشکانیان با سرداران رومی کراسوس و آنتونیوس به دست سپاهیان ایران افتاده بود . فرهاد چهارم (اشک چهارم ) که اصرار کنیزک زیبای رومی اش -تیاموزا - مزید بر فشارهای دربار روم بود ، تصمیم گرفت برای ایجاد صلح و دوستی ، اسیران و پرچم های روم را که برای آن کشورحیثیت و اعتبار مهمی به شمار می رفت ، به آنها بازگرداند . در تاریخ 12 می پیش از میلاد این امر تحقق یافت و اوکتاویوس که به دنبال آن ، اعتبار ویژه ای در سنای روم یافته بود دستور جشن و شادمانی را در کشور صادر نمود و حتی سکه ای را درباره ی این رویداد که آن را برای خود پیروزی بزرگی به شمار می آورد ضرب نمود .

4 خرداد : جشن خوردادگان : این جشن در روز خورداد و د ر ماه خورداد، ششمین روز از ما خورداد برگزار می شده است . ایرانیان باستان در این روز به سرچشمه ها و رود خانه ها و کنار دریا ها می رفتند ، نیایش به جا می آوردند و اهورامزدا را ستایش می کردند .

7 خرداد : 28 می 585 پیش از میلاد صلح (هووخشتره ) پادشاه ماد با (آلیات ) پادشاه لیدی وقتی که هووخشتره قلمرو خود را در آسیای صغیر به کرانه رود هالیس رسانید درگیری با لیدی برایش اجتناب ناپذر شد . بهانه ای هم برای این درگیری به دست آمد . آلیات ، از تسلیم کردن چندتن سکایی که به روایت هرودوت درگاه پادشاه ماد ماد متهم بودند و به پناه وی رفته بودند ، امتناع کرد. در مقابل تهدید هووخشتره هم با قدرت و غرور تمام ایستاده در نهایتدر جنگی که روی داد سپاه ماد و سپاه لیدی در برابر هم استادند جنگ 5 سال طول کشیده در این میان تفاوق بی آنکه به نتیجه ی نهایی منجر گردد دست به دست می شد تا اینکه سرانجام وقوع یک کسوف کلی در تاریخ فوق ، که نزد طرفین نشانه خشم و نارضایتی خدایان تلقی می شد ، هر دو طرف را به قبول صلح وادار کرده در مذاکرات صلح ، مرز ماد و لیدی ، رود هالیس ( قذل ایرماق کنونی در ترکیه ) تعیین گردید .

12 خرداد : 2 ژوئن 261 پیش از میلاد در گذشت آنتیو خوس یکم پادشاه سلوکی . وی پسر سلوکوس اول است که پس از کشته شدن پدرش به سال 281 پیش از میلاد به سلطنت رسید . مادرش آپامه ، ایرانی و از خاندان پارسی بود .

19 خرداد: 9 ژوئن 53 پیش از میلاد شکست کامل کراسوس سردار رومی از سپاهیان پارتیان در حران ، کراسوس دچار سرگشته گی شده و روحیه ی خود را از دست داده بود . با وجود این پارتیان غروب دست از نبرد کشیدند و کراسوس با به جا گذاشتن زخمیان آهنگ بازگشت به پایگاه خویش را کرد . کراسوس در این روز ها که سپاهیانش کامل از هم پاشیده شده بود در موضعی باتلاقی پر از گودال راه خود را گم کرد به دنبال پیشنهاد مذاکره با سورن سردار ایرانی بر اسبی که قرار بود او را به میعاد گاه برساند نشاندند . حرکات سپاهیان پارتی که کراسوس را احاطه کرده بودند ملازمان او را به این فکر واداشت که می خواهند شخص کراسوس را در اختیار داشته باشند و کوشیدند بلکه او را از جنگ پارتیان خارج کنند . کار به مجادله کشید و ضمن آن کراسوس به دست یکی از پارتی ها کشته شد در حدود بیست هزار تن در این جنگ کشته شدند و ده هزار تن نیز به اسارت پارتی ها در آمدند و به مرور کوچ داده شده و در آنجا مستقر گشتند سورن نیز دست و پای کراسوس را نزد ارداول به ارمنستان فرستاد .

23 خرداد : 13 ژوئن 323 پیش از میلاد درگذشت اسکندر مقدونی . لشکر کشی های فراوان اسکندر ، سرانجام سپاه وی را از جنگ های تمام نشدنی به ستوه آورد چنانکه امتناع آنها از ادامه ی این جنگ ها ، او را وادار به خودداری از ادامه سیاست های ستیزه جویانه و تسخیرهای پیاپی شهرها و سرزمین ها نمود . خستگی ها و بی خوابی ها هم خود او را به سرحد جنون رسانید ( 324پیش از میلاد ) در این اواخر استبداد پیش گرفته خود را نسبت به نزدیک ترین سرداران خویش اعمال نمود . در بازگشت به بابل خستگی های طولانی ، افراط در باده خواری و شهوت رانی او را که جسم و روح خویش را در سفرهای جنگی بیهوده ، فرسوده بود از پای در آورد و بیمار شد بیماریش ده روز بیش نکشید و مقارن غروب افتاب در قصر مجلل بختنصر در بابل درگذشت . مدت فرمانروایی اسکندر ، سیزده سال و تمام مدت عمرش 31 سال بود .

30 خرداد : 20ژوئن 363 میلادی از پای در آمدن یولیانوس امپراتور روم به وسیله ی زوبین سربازی ایرانی ، در نبرد ایران و روم در زمان شاپور دوم ساسانی یولیانس لشگری برای جنگ با ایران به راه انداخت و به سمت بابل به پیش راند و تا حدود سلوکیه و تیسفون هم رسید اما سپاه ایران راه را بر وی سد کرد و در این گیرودار با نیزه ی سربازی ایرانی از پای درآمد .

1 تیر : 22 زوئن 217پیش از میلاد نبرد آنتیو خوس سوم با سوسی بی ، سردار بطلمیوس چهارم پادشاه مصر . آنتیو خوس سوم پادشاه سلوکی پس از انکه در بهار 219 پیش از میلاد ، عملیات جنگی را با حمله به سلوکیه در بیه ریا آغاز کرد، به آسانی فنیقیه را مطیع خویش کرد ولی با مقاومت جدی قلعه دورا ، در شمال فلسطین مواجه گشت . یکی از مأموران عالی مقام بطلمیوس چهارم که سوسی بی نام داشت از این فرصت استفاده کرده در جنوب رافیا با لشگر انبوهی با آنتیو خوس سوم مواجه گشت . پادشاه سلوکی شکست خورد و پس از آن ناچار رهسپار انطاکیه شد ، زیرا بیم آن داشت که چون خبر شکست وی به اسیای صغیر برسد ، مشکلاتی در آنجا پدید آید . طبق پیمان صلح (مذاکرات صلح را سوسی بی به عمل آورد) . بطلمیوسیان جنوب سوریه و فنیقیه و فلسطین را باز پس گرفتند ولی شهر سلوکیه در بیه ریا همچنان در تصرف آنتیو خوس سوم باقی ماند .

10 تیر : اول ژوئن 522 پیش از میلاد . شناسایی کئو ماته (بردیای دروغین ) به عنوان پادشاه امپراتوری هخامنشی . کئوماته ، پس از شورش 11 مارس به تمام ایالات و نواحی پیک هایی گسیل داشت و جلوس خویش را به تخت سلطنت اعلام کرد . وی برای تمام اقوام قلمرو خویش امریه ای فرستاد که از خدمت نظام و مالیات سه ساله معاف می باشند و همین امر یکی از علل پذیرش سریع وی در قلمرو شاهنشاهی بود .

3 شهریور : 25 اوت 1846 میلادی . هنری راوالینسون ، مقاله تکمیلی خود را به انضمام فهرستی از حروف بی صدای فارسی باستان به خط میخی که به مناسبت همراه بودن با دو مصوت طرز نوشتن آنها متفاوت است و پیش از آن فقط تعداد قایلی از آنها معلوم بوده ، به لندن فرستاد .

12 شهریور : 3 سپتامبر 401 پیش از میلاد نبرد کوناکساء رویارویی اردشیر دوم هخامنشی با برادرش کوروش صغیر . سلطنت اردشیر دوم در همان روز تاجگذاری با سوء قصد نافرجام برادرش کوروش مواجه شد اما با اصرار و درخواست مادرشان پروزاتس ، کوروش را بخشود و حتی او را به محل فرمان رواییش در آسیای صغیر فرستاد اما اعتماد بر حمایت مادر و شاید تشویق او ، کوروش صغیر را واداشت تا در بازگشت به آسیای صغیر ، در لیدیه بلا فاصله به جمع و تهیه سپاه بپردازد . با این سپاه که ده هزار چریک یونانی را هم شامل می شد ، عزیمت بابل کرد . در راه بابل به محلی به نام کوناکسا ، نزدیک ساحا دجله ، تلاقی فریقین روی داد . در جنگ با انکه کوروش صغیر رشادت بسیار نشان داد و یک بار نیز در معرکه ی نبرد برادر را مجروح ساخت ، غلبه نهایی از ان اردشیر دوم گردید . کوروش در ضمن نبرد کشته و سپاه او مغلوب و پراکنده گشت . پس از این شکست ده هزار چریک یونانی به سرپرستی شخصی به نام (گزنفون ) که یک تن از سرداران سپاه یونانی در خدمت کوروش صغیر بود به یونان باز می گردند . گزنفون ، گزارش این بازگشت را در کتابی به نام ( آناباسیس) ، ( بازگشت ) نقل می کند .

13 شهریور : 4 سپتامبر 1802 میلادی . گنورک فردریش گروته فند ، اولین گزارش خود را در باره ی کتیبه های پرسپولیس ، در آکادمی گوگن ، به اطلاع دانشمندان رسانید . این دانشمند بیست و هفت ساله آلمانی اولین کسی است که کشف رمز خواندن کتیبه ها را بر پایه و اساس علمی استوار گردانید . گروته فند ، از روی نام های پادشاهی هخامنشی که به زبان یونانی تحریر یافته و همچنین نام داریوش که در تورات آمده بود و با استفاده از زبان های اوستایی و پهلوی توانست 9 علامت از علائم خطوط میخی را بخواند . وی برای شروع کار سنگ نوشته ای را از کاخ داریوش از تخت جمشید انتخاب کرد که ترجمه ی آن چنین است : داریوش شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه کشور ها ، پسرویشتاسب هخامنشی که این تچر(کاخ) را ساخت .

21 شهریور : 12سپتامبر 490 پیش از میلاد . به وقوع پیوستن جنگ ماراتون ( نبرد میان سپاهیان داریوش کبیر و یونانیان ) . پس از برخوردهای تقریبا بی نتیجه میان سپاه ایران - به فرماندهی مردونیوس - با سپاه یونان ، داریوش کبیر به سبب اینکه لشگر کشی به آتن را از سمت شمال مواجه با صرف زمان زیادی می دانست ، تصمیم گرفت سپاه خود را از طریق دریای اژه به یونان برساند . لذا در سپتامبر 490 پیش از میلاد لشگر ایران با کشتی از آسیای صغیر گذشت و در آتیک دردشت ماراتون پیاده شد . در همین نقطه در دوازدهم سپتامبر یونانیان که در وضع ناهنجاری قرار گرفته بودند ، دست به نبرد بزرگی زدند و ایرانیان را شکست دادند به طوری که ایرانیان مجبور شده سوار بر کشتی شدند و یونان را ترک گویند .

5 مهر : 27 سپتامر 480 پیش از میلاد نبرد سالامیس ، دومین رویارویی خشایار شاه هخامنشی با یونانیان . خشایار شاه فرزند و جانشین داریوش کبیر که برای انتفام جنگ ماراتون - که در زمان پدرش با یونانیان روی داده بود و در آن ایرانیان شکست خوردند - لشگر منظمی را تهیه دیده بود ، پس از آنکه در نبرد ترموپیل نیروی یونانیان را مغلوب کرد و قسمت مرکزی یونان را تسخیر ، آتن و آکرو پولیس را طعمه حریق نمود ، در نبرد دیگری که در حدود بندر سالامیس روی داد بر سپاهیانش ضربات نسبتا سختی وارد آمد و قوای دریایی ایران که به خدعه تمیستو کلس سردار یونانی به بندر سالامیس نزدیک شده بود تا حدود زیادی در هم شکست . به دنبال آن خشایار شاه ، به سارد باز می گردد و ادامه ی جنگ را به عهده سردارش مردونیه می گذارد .

7 مهر : 29 سپتامبر 522 پیش از میلاد . کشته شدن گئوماته و پایان حکومت وی به دست داریوش و همرزمانش و آغاز پادشاهی داریوش کبیر . شورش گئوماته هفت ما طول کشید و چون مقدمه ای برای بروز هرج و مرج در تمام قلمرو و امپراتوری می شد سعی در دفع آن برای پارسی ها ، خاصه از خاندان هخامنش ضروری بود . از خاندان کوروش کبیر ظاهرا در این هنگام هیچ مردی که در این کار گام پیش نهد وجود نداشت اما از خاندان آریارمنه برادر جد پدری کوروش کبیر داریوش ، جوان بیست و هشت ساله و پدرش ویشتاسپ برای این کار آمادگی داشتند . حتی جد داریوش ، آرشام هم زنده بود و سال های پیری را می گذراند ، اما اقدام به رفع این غائله نیروی جوان می خواست و لاجرم ویشتاسپ و آرشام ، میدان را به داریوش واگذاشتند اما همدستی شش تن از یارانش ( گروه هفت تنان ) توانست به غائله ی گئوماته خاتمه دهد . وی و یارانش با ورود سرزده به قصر گئوماته کشتند و به دنبال قتل او تعداد زیادی از سایر مغان که در این ماجرا وی را به نحوی یاری کرده بودند نیز کشته شدند . خاطره ی این ماجرا هم به عنوان (مغ کشان ) تا مدت ها بعد در نزد پارسی ها زنده ماند و بنا بر مشهور به عنوان جشن تلقی شد .

9 مهر : اول اکتبر 331 پیش از میلاد . سومین و آخرین برخورد سپاه داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی با اسکندر مقدونی ( نبرد گئو گامل ) . پس از دو جنگ (گرانیکوس ) - که در آن سوی تنگه اردائل است - و ( ایسوس ) واقع در منتهی الیه شرقی آسیای صغیر و خلیج اسکندرون ، دو سپاه هخامنشی و مقدونی در برابر هم قرار گرفتند . اسکندر که از راه مصر و از طریق سوریه راه بابل را پیش گرفته بود در سر راه خویش در نواحی اربیل و موصل امروزی در عراق در محل کوچکی به نام گئوکامل با داریوش سوم که لشگری عظیم و شاهانه برای مقابله با اسکندر بسیج کرده بود ، برخورد کرد . در معرکه جنگ ، داریوش مجروح و منهزم شد و بعد از این ماجرا به نواحی ماد رفت تا جهت تدارک سپاهی دیگر برای نبردی دیگر تلاش کند ، اما در بین راه نزدیک دامغان ، بسوس یکی از فرماندهان سپاه داریوش سوم ، به اردوگاه وی رسید ، آخرین پادشاه خاندان هخامنشی از اثر زخم های بسوس و همراهانش مرده بود ، اسکندر جسد پاره پاره اش را با تاءثر و احترام به پارس فرستاد .

20 مهر : 12 اکتبر 539 پیش از میلاد . تسخیر بابل به دست سردار کوروش کبیر . کوروش سردار خود ( گوبریاس ) را به محاصره بابل فرستاد که در آنجا شاه بابل ( نبونید ) شکست می خورد و اسیر می شود . در پی نبرد و شکست در آن ، مردم بابل رسما ار کوروش به هنگام ورود تاریخی او به بابل ( 29 اکتبر همان سال ) به عنوان پادشاه جدید استقبال می کنند .

30 مهر : 22 اکتبر 253 میلادی . بر تخت نشستن والریانوس امپراتور روم . در زمان فرمان روایی این امپراتور یکی از جنگ های ایران و روم در گرفت . در سال 260 میلادی شاپور اول پادشاه ساسانی ، وی را شکست داده و اسیر نمود .مجلس پیروزی اول شاپور اول بر والریانوس، در نقش رستم ، بر روی سنگ نقره شده است . در این تصویر شاهنشاه با اشاره شاهانه امپراتور روم ، والریانس را امان می دهد .

7 آبان : 29 اکتبر 539 پیش از میلاد . ورود پیروزمندانه ی کوروش کبیر به بابل . کوروش کبیر در ورود به ابن شهر باستانی خود را به عنوان پادشاه پارس معرفی نکرد بلکه خود را گزیده ی مردوک ( خدای بابل ) و پادشاه بابل خواند . از کاهنان بابل دلجویی کرد و معابد آنها را تعمیر و تزیین نمود .. نبوئید را هم که سرداران وی به اسارت در آورده بودند مورد محبت قرار داد و در عزای پسرش بلشصر هم که در آغاز جنگ با پارسیان به قتل رسیده بود ، شرکت کرد . اسیران یهود در انیز که به دستور پادشاه سابق به بابل آورده بود آزادی و اجازه بازگشت به بیت المقدس داد .

16 آذر : 7 سپتامبر 424 پیش از میلاد . کشته شدن سفدیان ، هفتمین پادشاه هخامنشی . پس از آنکه سفدیان ، برادرش خشایار شاه دوم را با همدستی درباریان به قتل رسانید ؛ از طرف نجبا به عنوان پادشاه هخامنشی برگزیده شد ( آوریل 424پیش از میلاد ) . سفدیان که خشونت بی حد را در دربار حاکم ساخته بود در برابر لشگر برادرش اخس که به جنگ وی امده بود تنها ماند و از وی شکست خورد . برادر هم وی را رد یک اتاق بی روزن آکنده از خاکستر انداخت و به سلطنت هفت هشت ماه ی او پایان داد .

5 دی : درگذشت اشو زرتشت در سن 77 سالگی .

25 بهمن : 14 فوریه ی 276 میلادی . درگذشت مانی . بهرام اول ساسانی ( جلوس 272 ، فوت 276 میلادی ) مانی را به دست روحانیون زرتشتی واگذاشت . مانی را به عنوان خروج از دین به زندان افکندند و چندان عذاب دادند تا کشته شد . بنا بر یک روایت شرقی مانی مصلوب شد یا زنده زنده پوست او را کندند بعد سرش را بریدند و پوست او را پر از کاه کرده به یکی از دروازه های شهر جندی شاپور باویختند و از ان پس آن دروازه به ( باب مانی ) موسوم گشت .

20 اسفند : 11 مارس 522 پیش از میلاد . شورش گئوماته مغ علیه کمبوجیه دومین پادشاه هخامنشی . منابع معتبر معتقدند که کمبوجیه هنگام لشگر کشی به مصر به طور پنهانی برادر خویش بردیا را به قتل رسانید زیرا بیم داشت که او مقام سلطنت را غصب نماید از طرفی به گفته هرودوت ، بردیا در سفر مصر همراه کمبوجیه بود ه ولی از آمجا به پارس بازگردانده شد و به فرمان شاه به دست شخصی به نام پرکساپس به قتل رسید . به گفته ی هرودوت ، این کار را دو برادر که هر دو مغ بودند سازمان دادند . یکی از آن دو شبیه بردیا و همنام او بود که خود را به عنوان آن شاهزاده ی پارسی معرفی کرد و آن دیگری پاتیزدیتس نام داشت که در واقع بانی اصلی توطئه بود . اما کتیبه ی بیستون تنها از یک گئوماته مغ یاد می کند . طبق این کتیبه بردیای دروغین یا همان گئوماته در دژ پی شیااواد - بر کوه آراکادریش - ظاهر شد . بردیای دروغین به آسانی موفق شد و مردم تمام نواحی ، شاهنشاهی وسیع وی را به شاهی شناختند و مطیع وی گشتند .


سفر مکن
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

هر چه کني بکن ولي از بر من سفر مکن

يا که چو مي روي ،مرا وقت سفر خبر مکن

گر چه به غم ستاده اي نيست توان ديدنم

شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدايي ات مرا يک نگه تو مي کشد

وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن

ديده به در نهاده ام تا شنوم صداي تو

حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن

من که زه پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام

زود بيا که خسته ام زينهمه خسته تر مکن

گرچه به دور زندگي تن به قضا نهاده ام

آتشم اين قدر مزن رنجه ام اين قدر مکن

يوسف عمر من بيا !تنگدلم براي تو

رنج فراق،ميکشد خون به دل اينقدر مکن

هر چه که ناله مي کنم گوش به من نمي کني

يا که مرا ز دل ببر يا ز برم سفر مکن


لوح حقوق بشر کوروش کبيرشاهنشاه ايران
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران ، بابل و کشورهای چهارگانه را بر سر گذاشته ام اعلام می کنم که :

تا روزی که زنده هستم و مزدا پادشاهی را به من ارمغان می کند کیش و باور های مردمانی را که من پادشاه آن ها هستم گرامی بدارم و نگذارم که فرمان روایان و زیر دستان من کیش و ایین و دین و روش مردمان دیگر را پست بدارند و یا آن ها را بیازارانند . من امروز افسر پادشاهی را بر سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا پادشاهی را به من ارزانی کرده ، هرگز فرمان روایی خود را بر هیچ مردمانی به زور تحمیل نکنم ، در پادشاهی من هر ملتی آزاد است که مرا به پادشاهی خود بپذیرد یا نپذیرد و هرگاه نخواهد پادشاه ایران و کشور های چهار گانه ، هستم نخواهم گذاشت که کسی بر دیگری ستم کند ، و اگر کسی ناتوان بود و بر او ستمی رفت من از او دفاع خواهم کرد و حق او را گرفته و به او پس خواهم داد و ستم کاران را به کیفر خواهم رساند ، من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت کسی مال و اموال دیگری را با زور یا روش نادرست دیگری ، بدون ارزش واقعی از او بگیرد ، من اعلام می کنم که هرکس آزاد است هر دین و آیینی را که میل دارد برگزیند و در هر کجا که می خواست سکونت گزیند و به هرگونه که معتقد است عبادت کند و معتقدات خود را به جای آورد وو هر کسب و کاری را که می خواهد انتخاب نماید تنها به شرطی که حق کسی را پایمال نکند و زیانی به حقوق دیگران وارد نسازد ، من اعلام می کنم که هرکس پاسخگوی اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به انگیزه ی اینکه یکی از بستگانش خلاف کرده است مجازات کرد و اگر کسی از دودمان یا خانواده ای خلاف کرد تنها همان کس به کیفر برسد و با دیگران کاری نیست تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام برده و کنیز یا نام های دیگر بفروشند و این رسم زندگی باید از گیتی رخت بر بندد . از مزدا می خواهم مرا در تعهداتی که نسبت به ملت های ایران و ممالک چهارگانه گرفته ام پیروز گرداند .


صبر خدا
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

همان یک لحظه ی اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

به روی یکدگر ویرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی صددانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه ی مهر و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیا پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم ؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام

زشت کاری های این مخلوق را دارد !

و گرنه من به جای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد ؟

 

 

 

 

 


ای دور نزديک
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

اي همزاد !

اي همرنگ !

اي بي من و هميشه با من !

ياد تو چون پرستو ها

يا چون لك لك هاي مهاجر

لحظه لحظه به باغ خيالم سفر مي كند .

گفتي كه هر شب واژه هاي شعرم را با اشك مي شويي .

منهم هر لحظه ياد تو را در پريشاني خيالم مي پيچم .

اي عطر عاطفه !

گفتي كه با شعر من همسفر يادي

پروازت مبارك باد !

منهم هنگامي كه مرغان دريايي

پرواز شوخ و شنگ خود را مي آغازند

وگه گاه بر موج تن مي سايند

سفر را در ذهنم تداعي مي كنند

سفري كه آرزويش آسان است

و پروازش مشكل.

اي نزديك دور !

اي دور نزديك !

خطّي است در كنار افق و دور دست درياها

كه خطّ جدايي ماست .

تو هنگامي كه بر بال هاي عقاب سفر نشستي

پرواز كردي و از آن خط گذشتي

امّا آن خط براي من خطّ جداييست .

گويي آن خط ديوار حصار بلنديست

و من و تو در دو سوي ديوار

فرياد مي زنيم و اشك مي ريزيم

يكديگر را مي شناسيم

صداي هم را مي شنويم

امّا دريغ !

چهره ي هم را نمي بينيم .

و چه سخت است

شنيدن و نديدن

دوست داشتن و به هم نرسيدن .

در خيال من اين ديوار تا كهكشان بر افراشته است

امّا من نا اميد نيستم

يكي در سينه ام فرياد مي زند : پرواز كن !

بر تارك ديوار خواهي رسيد . و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهي نگريست .

هزاران حيف!

پر ميزنم امّا پرواز نه ! گويي دست صيادي پرهاي پرواز مرا بريده است

شوق پرواز هست

امّا قدرت پرواز نه !

خورشيد من !

غروب ها شفق را به تماشا مي نشينم .

سفر خورشيد را مي گويم

چه زيبا سفر مي كند ! امّا چه غريب !

چه تنها !

چه بي كس ! چه بي مشايعت !

چون عروسي با تور ابر .

همانند عروس بي مادر !

نخست مي خندد و سپس مي گريد

و آرام ارام به ديار تو مي آيد

من غروبش را مي نگرم و تو طلوعش را

من وداعش را مي شنوم و تو سلامش را

من بدرودش را و تو درودش را .

از من قهر مي كند و با تو آشتي

مي خواهم به او پيغام بدهم

تا از سوي من ببوسدت

امبا صداي م را نمي شنود و در هاله ي ابر پنهان مي شود

گاه به قول بچّه ها دالّي مي كند و گاه مي گريزد .

او مي رود و من مي گريم .

او بدرود مي گويد و من در دل به تو درود مي فرستم

در اين هنگام است كه لبخند تو را

در بركه ي اشك خويش تماشا مي كنم

و چه تماشاي دل پذيري.

خود را فريب مي دهم كه اگر من مي گريم

تو مي خندي .

و اگر پيام آور من نيست

لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متّصل مي كند .

اگر هيچ نيست

اگر بي پيام من به سوي تو مي آيد

دست كم يك نقطه ي نگاه مشترك كه هست !

يك نقطه ي اتصال يك بهانه ي ديدار !

ببين به چه چيز ها دل خوشم؟

آري من با غروب خورشيد مي گريم

و تو با طلوع او مي خندي .

امّا نمي دانم چرا در همان لحظه

ناگهان چشمان فريبنده ات را در هاله اي از ابر مي نگرم

كه كريم تر از ابر مي گريد . و بلور اشك هاي كريمانه ات

از ميان مژگان سياهت از ميان يك جفت چشم نگران و غمگين از ميان ابر

از ميان افق جوانه مي زند و مي شكفد . و در اقيانوسي دور مي چكد .

سقوط اشك هاي تو در آب ها موج بر مي انگيزد و طوفان را به آشوب دعوت مي كند .

اي غمگين !

اي زاده ي غم !

اي نشاط و اي فرزند نشاط !

اي واژه ي صفا و صميميت !

اي معني كرامت!

اي همه ايثار !

اي عشق واي تجسّم محبّت !

اي همه پرواز !

هر شب كه با ياد تو به خلوت مي روم

در اين اهنگم ه سازهاي شعر را كوك كنم

و نوت هاي واژه ها را بنويسم

و هماهنگي كلمات را به انتظار بنشينم

تا در تالار سكوت احساس خود را روي چنگي افسونگر بپاشم .

واژه هاي رقصنده

چون رنگين حباب هايي در رويا و در بلنداي خيالم در هم مي لولند

و چون قطرات اشك رنگين در هم مي لرزند و رنگين كمان شعر

در شرق انديشه ام و بر ديواره ي افق خيالم نقش مي بندند .

سپس همه آهنگ مي شوند .

هماهنگ مي شوند

وزن مي شوند

شور و حال مي شوند

و شعر مي شوند .

شعري كه تو مي پسندي .

اي من !

اي همزاد !

اي همسفر سال هاي زندگي ام

سال هاست و شايد قرن ها ست كه من و تو

يك روح در دو پيكريم يك معني در دو واژه ايم .

يك عشق در دو سينه ايم. و يك هستي در دو نيمه ايم.

شايد هم از يك روح

دو پيكر ساخته باشند ؟!

نازنينم !

خيلي حرف دارم

اشكم اجازه مي دهد كه بنويسم و بنويسم

امّا يكي در سينه ام مي گويد : نه!

ننويس !

شايد او نخواند.

شايد دوست نداشته باشد.

آيا راست مي گويد؟ .....................

(شعر از : مهدي سهيلي )

 


حقيقت عشق
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

زندگي به حقيقت ظلمت است ، مگر شوق و شور در ميان باشد .

و شوق و شور كور و بي هدف است مگر دانش در ميان باشد .

و دانش پوچ و بي حاصل است مگر كار در ميان باشد

و كار تهي و بي جان است مگر عشق در ميان باشد .

و هنگامي كه با عشق كار مي كني خود را با خود و با مردم و با خدا پيوند مي دهي .

و اكنون با تو بگويم كار با عشق چيست ؟

كار با عشق آن است كه پارچه اي را با تار و پود قلب خويش ببافي ، بدين اميد كه معشوق تو آن را بر تن خواهد كرد .

كار با عشق آن است كه خانه اي را با خشت محبت بنا كني ، بدين اميد كه محبوب تو در آن زندگي خواهد كرد .

كار با عشق آن است كه دانه اي را با لطف و مهرباني بكاري و حاصل آن را با لذّت درو كني چنان كه گويي معشوق تو آن را تناول خواهد كرد .

و بالاخره كار با عشق آن است كه هر چيز را با نفس خويش جان دهي و بداني كه تمام پاكان و قديسان عالم در كار تو مي نگرند .

كار ، تجسم عشق است .

كار ، عشق مجسم است .

اگر نمي تواني با عشق كار كني ، اگر جز با ملامت و بيزاري كاري از تو بر نمي آيد ، بهتر است كار خود را ترك كني و بر دروازه ي معبد نشيني و صدقات كساني را كه با عشق كار مي كنند بپذيري.

زيرا اگر بي عشق پخت كني

ناني تلخ از تنور به در خواهي آورد كه گرسنه را نيم سير گذارد.

و اگر با صداي فرشتگان آواز بخواني

و تو را به آن آواز عشقي نباشد گوش آدميان را آشفته مي كند

و آنان را از شنيدن آواي روز و نجواي شب محروم مي داري .

 

 


جای خالی عشق
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

قابله ها آگاهند

كه زاده شدن آسان نيست

كفن ها گواهند

كه مردن حقيقتي است

و زيستن امّا

آزمونيست جان فرسا !

د رميانه ي راه

از چه اين سان سر گردان

چو نان اصواتي ميان ستارگان در سفريم ؟

كدامين كرانه را مي جوييم ؟

آيا بر جاي خالي عشق ديده وريم ؟

(شعر از : مايا آنجلو )


الفبای عشق
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

بار دگر نامه ي تو باز شد

مستي ام از نامه ات آغاز شد

نام خدا زيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود ؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را

سطر به سطرش همه دلدادگيست

عطر جوان مردي و آزادگيست

عطر تو در نامه چها مي كند

غارت جان و دل ما مي كند

از غم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم، كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هر چه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بي تو از اين خانه دل شاد رفت

رفتي و باز آمدن از ياد رفت

هر كه سر انگشت به در مي زند

جان و دلم بهر تو پر مي زند

بي تو مرا روز طلايي نبود

فاجعه بود اين كه جدايي نبود !

چون به نگه نقش تو تصوير شد

اشك من از شوق ، سرازير شد

اشك كجا ، گريه ي باران كجا ؟

باده كجا، نامه ي ياران كجا ؟

بر سر هر واژه گلي ريختي

شوق و غمم را به هم آميختي

روح به هر واژه كه كاوش كند

عطر تو از نامه تراوش كند

عكس تو و نامه ي تو ديدنيست

بوسه ز نقش لب تو چيدنيست

هر چه نوشتي همه بوي تو داشت

بر دل من مژده ز سوي تو داشت

هر سخنت چون سخن يوسف است

بوي خوش پيرهن يوسف است

من ز غمت خسته ي كنعاني ام

بي تو گرفتار پريشاني ام

مهر تو چون باد بهاري بود

در دل من مهر تو جاري بود

نامه به من عشق سفر مي دهد

از سر كوي تو گذر مي دهد

نامه ي تو باده ي مرد افكن است

هر سخنت آفت هوش منست

جان و دلم مست جنون مي شود

تشنگي ام بر تو فزون مي شود

نامه ي تو گر چه خوش و دلكش است

در دل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه يي

خواندم و ديدم كه چه هنگامه يي !

نامه ي تو قاصد دنياي عشق

بر دلم آموخت الفباي عشق

هر الفش قدّمرا راست كرد

با دل من هر چه دلش خواست كرد

از ب ي تو بوسه گرفتم بسي

نامه ، نبوسيده به جز من كسي !

پ چون نوشتي دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بر دل ، غم دوري نهاد

صاد تو دل را به صبوري نهاد

سين تو سرمايه ي سود من است

سين همه ي بود و نبود من است

سو رو سرورم همه از سين تست

سين اثر سينه ي سيمين تست

شين تو در خاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو ياديست ز لب هاي تو

وان نمكين خنده ي زيباي تو

ميم بود شمّه يي از موي تو

زان كه معطّر بود از بوي تو

نون تو از ناز حكايت كند

هاي تو از هجر شكايت كند

واو تو پيغام وصال آورد

جان و دل خسته به حال آورد

از سخنت بر دل من جان رسيد

حيف كه اين نامه به پايان رسيد

بوسه به امضاي تو بگذاشتم

ياد زماني كه تو را داشتم !

(شعر از : مهدي سهيلي)


ديرست ای اميد
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

ديرست اي اميد!

جاي درنگ نيست

صبرم تمام شد

عشق است و ننگ نيست

مردم در انتظار

من عاشق توام دل عاشق ز سنگ نيست .

دريا نورد شو! بر كوه ها بزن !

از قله ها بيا!

من مرغ خسته ام

بسيار تيره شب كه به الماس اشك ها

در انتظار شيشه ي شب را شكسته ام .

ديرست اي اميد !

بگذر زه رودها

دريا نورد باش

مرد نبرد باش

بر شو به كه ها

هنگامه گرد باش

از بيشه ها بيا !

بشتاب و مرد باش .

من مرغ خسته ام

من پاي بسته ام

ديرست اي اميد!

جاي درنگ نيست

صبرم تمام شد

عشق است و ننگ نيست

مردم در انتظار

من عاشق تو ام دل عاشق ز سنگ نيست .

(شعر از : مهدي سهيلي )


رويای سبز
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

طوطي سبزي زه ره آمد به ناز

سبز پوش و سبز چشم و دلنواز

طوطي از ره آمد و پر باز كرد

با دل من گفتگو آغاز كرد

ناگهان چرخي زد و در يك نفس

شد اطاق كوچكم شكل قفس

هر كلامش نغمه اي در گوش من

نور عقل و چلچراغ هوش من

طوطي من ناگهان خاموش شد

من زبان بگشودم و او گوش شد

گفتم اي سبز فريبا ! چيستي؟

من يقين دارم كه طوطي نيستي !

بال او را بوسه دادم بارها

شايد از او بشنوم گفتارها

لحظه يي شد طوطي زيباي من

شكل انسان يافت در روياي من

سبز پوش و سبز چشم و سبز فام

در سخن آمد به گلبانگ سلام

از شكوهش لرزه آمد در تنم

خود ندانستم ز حيرت كاين منم !

چشم هايش از زمرّد سبز تر

غرفه من باغ شد از هر نظر

تازه تر از گل صفاي گردنش !

بهر تو سختست باور كردنش !

گفتم : اي زيبا مگر نيلوفري

كز همه گل هاي عالم بهتري ؟

سبز چشما بس فريبا آمدي

آهوانه سوي صحرا آمدي

از گل و مهتاب زيبا تر تويي

وز همه عالم فريبا تر تويي

چشم سبزت سبز تر ز بيشه هاست

درك آن بالاتر از انديشه هاست

نازنيني چون تو را ناديده كس

خار را گل مي كني با يك نفس

اي فرشته ! از كدامين كشوري

كاين چنين هوش از سر من مي بري؟

گفت:من نقشي ز روياي توام

خود نشان آرزو هاي توام

هر چه خواهي عاشقي آغاز كن

زان سپس در را به سويم باز كن

آن فريبا عزم رفتن كرد و من

همچو خاري در كنار ياسمن

پنجه را بردم درون موي او

بر گرفتم بوسه اي از روي او

بار ديگر شكل طوطي شد تنش

بال هاي سبز شد پيراهنش

دست من در را به رويش باز كرد

طوطي من از قفس پرواز كرد

از خيالش چشم من بي خواب شد

اشك شد روياي سبزم آب شد

من به عمر خود نديدم خواب سبز

گرد تا گردم همه مهتاب سبز

در سپيده رشته ي خوابم گسست

شيشه هاي اشك در چشمم شكست

صبحگاهان عطر گل ها بود و من

خاطرات شام رويا بود و من1

(شعر از :مهدي سهيلي )


هديه
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

وقتی دستام خالي باشه،

وقتي باشم عاشق تو،

غير دل چيزي ندارم

كه بدونم لايق تو،

دلمو از مال دنيا

به تو هديه داده بودم،

با تمومه بي پناهيم

به تو تكيه داده بودم،

هر بلايي سرم اومد

همه زجري كه كشيدم

همرو به جون خريدم

ولي از تو نبريدم

هر جا بودم با تو بودم،

هرجا رفتم تو رو ديدم،

تو سبك شدن، تو رويا ،

همه جا به تو رسيدم،

اگه احساسمو كشتي،

اگه از ياد منو بردي،

اگه رفتي بي تفاوت،

به غديبه سر سپردي،

بدون اينو كه دله من

شده جادو به طلسمت،

يكي هست اين وره دنيا

كه تو يادش مونده اسمت،

هر بلايي سرم اومد

همه زجري كه كشيدم

همرو به جون جون خريدم

ولي از تو نبريدم

هر جا بودم با تو بودم

هرجا رفتم تو رو ديدم تو

سبك شدن تو رويا

همه جا به تو رسيدم

اگه احساسمو كشتي

اگه از ياد منو بردي

اگه رفتي بي تفاوت

به غديبه سر سپردي

بدون اينو كه دله من

شده جادو به طلسمت

يكي هست اين وره دنيا

كه تو يادش مونده اسمت


الاهی
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

الاهي غمم بار خاطر نباشد

که در غم ، مرا جان صابر نباشد

الاهي نباشد وداعي ،وگر هست

براي کسي بار آخر نباشد

به هنگام کوچ عزيزان الاهي

نگه کردن از چشم شاعر نباشد

الاهي کسي را که من دوست دارم

به دوران عمرم مسافر نباشد!


سفر مکن
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

هر چه کني بکن ولي از بر من سفر مکن

يا که چو مي روي ،مرا وقت سفر خبر مکن

گر چه به غم ستاده اي نيست توان ديدنم

شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدايي ات مرا يک نگه تو مي کشد

وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن

ديده به در نهاده ام تا شنوم صداي تو

حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن

من که زه پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام

زود بيا که خسته ام زينهمه خسته تر مکن

گرچه به دور زندگي تن به قضا نهاده ام

آتشم اين قدر مزن رنجه ام اين قدر مکن

يوسف عمر من بيا !تنگدلم براي تو

رنج فراق،ميکشد خون به دل اينقدر مکن

هر چه که ناله مي کنم گوش به من نمي کني

يا که مرا ز دل ببر يا ز برم سفر مکن


ای مسافر !
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

اي جدا ناشدني!

گامت را آرام تر بردار

از برم آرام تر بگذر

تا به کام دل ببينمت .

بگذار از اشک سرخ

گذرگاهت را چراغان کنم .

آه ! که نمي داني

سفرت روح مرا به دو نيم مي ند .

و شگفتا که زيستن ، با نيمي ازروح ، تن را مي فرسايد .

بگذار بدرقه ات کنم

واپسين لبخندت را

وآخرين نگاه فريبنده ات را .

مسافر من !

آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش.

با من سخني بگو .

مگذار يکباره از پا در افتم

فراق صاعقه وار را

بر نمي تابم .

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز .

آرام تر بگذر.

تو هر گز مشايعت کننده نبودي

تا بداني وداع چه صعب است

ودع ، طوفان مي آفريند .

اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي

باران هنگام طوفان را که مي بيني !

آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري .

من چه کنم ؟

تو پرواز مي کني

و من پايم به زمين بسته است .

اي پرنده !

دست خدا به همراهت

اما نمي داني

که بي تو به جاي خون

اشک در رگهايم جاريست

از خود تهي شده ام

نمي دانم تا باز گردي

مرا خواهي ديد؟