ای مسافر !
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

اي جدا ناشدني!

گامت را آرام تر بردار

از برم آرام تر بگذر

تا به کام دل ببينمت .

بگذار از اشک سرخ

گذرگاهت را چراغان کنم .

آه ! که نمي داني

سفرت روح مرا به دو نيم مي ند .

و شگفتا که زيستن ، با نيمي ازروح ، تن را مي فرسايد .

بگذار بدرقه ات کنم

واپسين لبخندت را

وآخرين نگاه فريبنده ات را .

مسافر من !

آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش.

با من سخني بگو .

مگذار يکباره از پا در افتم

فراق صاعقه وار را

بر نمي تابم .

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز .

آرام تر بگذر.

تو هر گز مشايعت کننده نبودي

تا بداني وداع چه صعب است

ودع ، طوفان مي آفريند .

اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي

باران هنگام طوفان را که مي بيني !

آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري .

من چه کنم ؟

تو پرواز مي کني

و من پايم به زمين بسته است .

اي پرنده !

دست خدا به همراهت

اما نمي داني

که بي تو به جاي خون

اشک در رگهايم جاريست

از خود تهي شده ام

نمي دانم تا باز گردي

مرا خواهي ديد؟