ای دور نزديک
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

اي همزاد !

اي همرنگ !

اي بي من و هميشه با من !

ياد تو چون پرستو ها

يا چون لك لك هاي مهاجر

لحظه لحظه به باغ خيالم سفر مي كند .

گفتي كه هر شب واژه هاي شعرم را با اشك مي شويي .

منهم هر لحظه ياد تو را در پريشاني خيالم مي پيچم .

اي عطر عاطفه !

گفتي كه با شعر من همسفر يادي

پروازت مبارك باد !

منهم هنگامي كه مرغان دريايي

پرواز شوخ و شنگ خود را مي آغازند

وگه گاه بر موج تن مي سايند

سفر را در ذهنم تداعي مي كنند

سفري كه آرزويش آسان است

و پروازش مشكل.

اي نزديك دور !

اي دور نزديك !

خطّي است در كنار افق و دور دست درياها

كه خطّ جدايي ماست .

تو هنگامي كه بر بال هاي عقاب سفر نشستي

پرواز كردي و از آن خط گذشتي

امّا آن خط براي من خطّ جداييست .

گويي آن خط ديوار حصار بلنديست

و من و تو در دو سوي ديوار

فرياد مي زنيم و اشك مي ريزيم

يكديگر را مي شناسيم

صداي هم را مي شنويم

امّا دريغ !

چهره ي هم را نمي بينيم .

و چه سخت است

شنيدن و نديدن

دوست داشتن و به هم نرسيدن .

در خيال من اين ديوار تا كهكشان بر افراشته است

امّا من نا اميد نيستم

يكي در سينه ام فرياد مي زند : پرواز كن !

بر تارك ديوار خواهي رسيد . و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهي نگريست .

هزاران حيف!

پر ميزنم امّا پرواز نه ! گويي دست صيادي پرهاي پرواز مرا بريده است

شوق پرواز هست

امّا قدرت پرواز نه !

خورشيد من !

غروب ها شفق را به تماشا مي نشينم .

سفر خورشيد را مي گويم

چه زيبا سفر مي كند ! امّا چه غريب !

چه تنها !

چه بي كس ! چه بي مشايعت !

چون عروسي با تور ابر .

همانند عروس بي مادر !

نخست مي خندد و سپس مي گريد

و آرام ارام به ديار تو مي آيد

من غروبش را مي نگرم و تو طلوعش را

من وداعش را مي شنوم و تو سلامش را

من بدرودش را و تو درودش را .

از من قهر مي كند و با تو آشتي

مي خواهم به او پيغام بدهم

تا از سوي من ببوسدت

امبا صداي م را نمي شنود و در هاله ي ابر پنهان مي شود

گاه به قول بچّه ها دالّي مي كند و گاه مي گريزد .

او مي رود و من مي گريم .

او بدرود مي گويد و من در دل به تو درود مي فرستم

در اين هنگام است كه لبخند تو را

در بركه ي اشك خويش تماشا مي كنم

و چه تماشاي دل پذيري.

خود را فريب مي دهم كه اگر من مي گريم

تو مي خندي .

و اگر پيام آور من نيست

لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متّصل مي كند .

اگر هيچ نيست

اگر بي پيام من به سوي تو مي آيد

دست كم يك نقطه ي نگاه مشترك كه هست !

يك نقطه ي اتصال يك بهانه ي ديدار !

ببين به چه چيز ها دل خوشم؟

آري من با غروب خورشيد مي گريم

و تو با طلوع او مي خندي .

امّا نمي دانم چرا در همان لحظه

ناگهان چشمان فريبنده ات را در هاله اي از ابر مي نگرم

كه كريم تر از ابر مي گريد . و بلور اشك هاي كريمانه ات

از ميان مژگان سياهت از ميان يك جفت چشم نگران و غمگين از ميان ابر

از ميان افق جوانه مي زند و مي شكفد . و در اقيانوسي دور مي چكد .

سقوط اشك هاي تو در آب ها موج بر مي انگيزد و طوفان را به آشوب دعوت مي كند .

اي غمگين !

اي زاده ي غم !

اي نشاط و اي فرزند نشاط !

اي واژه ي صفا و صميميت !

اي معني كرامت!

اي همه ايثار !

اي عشق واي تجسّم محبّت !

اي همه پرواز !

هر شب كه با ياد تو به خلوت مي روم

در اين اهنگم ه سازهاي شعر را كوك كنم

و نوت هاي واژه ها را بنويسم

و هماهنگي كلمات را به انتظار بنشينم

تا در تالار سكوت احساس خود را روي چنگي افسونگر بپاشم .

واژه هاي رقصنده

چون رنگين حباب هايي در رويا و در بلنداي خيالم در هم مي لولند

و چون قطرات اشك رنگين در هم مي لرزند و رنگين كمان شعر

در شرق انديشه ام و بر ديواره ي افق خيالم نقش مي بندند .

سپس همه آهنگ مي شوند .

هماهنگ مي شوند

وزن مي شوند

شور و حال مي شوند

و شعر مي شوند .

شعري كه تو مي پسندي .

اي من !

اي همزاد !

اي همسفر سال هاي زندگي ام

سال هاست و شايد قرن ها ست كه من و تو

يك روح در دو پيكريم يك معني در دو واژه ايم .

يك عشق در دو سينه ايم. و يك هستي در دو نيمه ايم.

شايد هم از يك روح

دو پيكر ساخته باشند ؟!

نازنينم !

خيلي حرف دارم

اشكم اجازه مي دهد كه بنويسم و بنويسم

امّا يكي در سينه ام مي گويد : نه!

ننويس !

شايد او نخواند.

شايد دوست نداشته باشد.

آيا راست مي گويد؟ .....................

(شعر از : مهدي سهيلي )