رويای سبز
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

طوطي سبزي زه ره آمد به ناز

سبز پوش و سبز چشم و دلنواز

طوطي از ره آمد و پر باز كرد

با دل من گفتگو آغاز كرد

ناگهان چرخي زد و در يك نفس

شد اطاق كوچكم شكل قفس

هر كلامش نغمه اي در گوش من

نور عقل و چلچراغ هوش من

طوطي من ناگهان خاموش شد

من زبان بگشودم و او گوش شد

گفتم اي سبز فريبا ! چيستي؟

من يقين دارم كه طوطي نيستي !

بال او را بوسه دادم بارها

شايد از او بشنوم گفتارها

لحظه يي شد طوطي زيباي من

شكل انسان يافت در روياي من

سبز پوش و سبز چشم و سبز فام

در سخن آمد به گلبانگ سلام

از شكوهش لرزه آمد در تنم

خود ندانستم ز حيرت كاين منم !

چشم هايش از زمرّد سبز تر

غرفه من باغ شد از هر نظر

تازه تر از گل صفاي گردنش !

بهر تو سختست باور كردنش !

گفتم : اي زيبا مگر نيلوفري

كز همه گل هاي عالم بهتري ؟

سبز چشما بس فريبا آمدي

آهوانه سوي صحرا آمدي

از گل و مهتاب زيبا تر تويي

وز همه عالم فريبا تر تويي

چشم سبزت سبز تر ز بيشه هاست

درك آن بالاتر از انديشه هاست

نازنيني چون تو را ناديده كس

خار را گل مي كني با يك نفس

اي فرشته ! از كدامين كشوري

كاين چنين هوش از سر من مي بري؟

گفت:من نقشي ز روياي توام

خود نشان آرزو هاي توام

هر چه خواهي عاشقي آغاز كن

زان سپس در را به سويم باز كن

آن فريبا عزم رفتن كرد و من

همچو خاري در كنار ياسمن

پنجه را بردم درون موي او

بر گرفتم بوسه اي از روي او

بار ديگر شكل طوطي شد تنش

بال هاي سبز شد پيراهنش

دست من در را به رويش باز كرد

طوطي من از قفس پرواز كرد

از خيالش چشم من بي خواب شد

اشك شد روياي سبزم آب شد

من به عمر خود نديدم خواب سبز

گرد تا گردم همه مهتاب سبز

در سپيده رشته ي خوابم گسست

شيشه هاي اشك در چشمم شكست

صبحگاهان عطر گل ها بود و من

خاطرات شام رويا بود و من1

(شعر از :مهدي سهيلي )