الفبای عشق
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

بار دگر نامه ي تو باز شد

مستي ام از نامه ات آغاز شد

نام خدا زيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود ؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را

سطر به سطرش همه دلدادگيست

عطر جوان مردي و آزادگيست

عطر تو در نامه چها مي كند

غارت جان و دل ما مي كند

از غم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم، كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هر چه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بي تو از اين خانه دل شاد رفت

رفتي و باز آمدن از ياد رفت

هر كه سر انگشت به در مي زند

جان و دلم بهر تو پر مي زند

بي تو مرا روز طلايي نبود

فاجعه بود اين كه جدايي نبود !

چون به نگه نقش تو تصوير شد

اشك من از شوق ، سرازير شد

اشك كجا ، گريه ي باران كجا ؟

باده كجا، نامه ي ياران كجا ؟

بر سر هر واژه گلي ريختي

شوق و غمم را به هم آميختي

روح به هر واژه كه كاوش كند

عطر تو از نامه تراوش كند

عكس تو و نامه ي تو ديدنيست

بوسه ز نقش لب تو چيدنيست

هر چه نوشتي همه بوي تو داشت

بر دل من مژده ز سوي تو داشت

هر سخنت چون سخن يوسف است

بوي خوش پيرهن يوسف است

من ز غمت خسته ي كنعاني ام

بي تو گرفتار پريشاني ام

مهر تو چون باد بهاري بود

در دل من مهر تو جاري بود

نامه به من عشق سفر مي دهد

از سر كوي تو گذر مي دهد

نامه ي تو باده ي مرد افكن است

هر سخنت آفت هوش منست

جان و دلم مست جنون مي شود

تشنگي ام بر تو فزون مي شود

نامه ي تو گر چه خوش و دلكش است

در دل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه يي

خواندم و ديدم كه چه هنگامه يي !

نامه ي تو قاصد دنياي عشق

بر دلم آموخت الفباي عشق

هر الفش قدّمرا راست كرد

با دل من هر چه دلش خواست كرد

از ب ي تو بوسه گرفتم بسي

نامه ، نبوسيده به جز من كسي !

پ چون نوشتي دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بر دل ، غم دوري نهاد

صاد تو دل را به صبوري نهاد

سين تو سرمايه ي سود من است

سين همه ي بود و نبود من است

سو رو سرورم همه از سين تست

سين اثر سينه ي سيمين تست

شين تو در خاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو ياديست ز لب هاي تو

وان نمكين خنده ي زيباي تو

ميم بود شمّه يي از موي تو

زان كه معطّر بود از بوي تو

نون تو از ناز حكايت كند

هاي تو از هجر شكايت كند

واو تو پيغام وصال آورد

جان و دل خسته به حال آورد

از سخنت بر دل من جان رسيد

حيف كه اين نامه به پايان رسيد

بوسه به امضاي تو بگذاشتم

ياد زماني كه تو را داشتم !

(شعر از : مهدي سهيلي)