ای مسافر !

اي جدا ناشدني!

گامت را آرام تر بردار

از برم آرام تر بگذر

تا به کام دل ببينمت .

بگذار از اشک سرخ

گذرگاهت را چراغان کنم .

آه ! که نمي داني

سفرت روح مرا به دو نيم مي ند .

و شگفتا که زيستن ، با نيمي ازروح ، تن را مي فرسايد .

بگذار بدرقه ات کنم

واپسين لبخندت را

وآخرين نگاه فريبنده ات را .

مسافر من !

آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش.

با من سخني بگو .

مگذار يکباره از پا در افتم

فراق صاعقه وار را

بر نمي تابم .

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز .

آرام تر بگذر.

تو هر گز مشايعت کننده نبودي

تا بداني وداع چه صعب است

ودع ، طوفان مي آفريند .

اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي

باران هنگام طوفان را که مي بيني !

آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري .

من چه کنم ؟

تو پرواز مي کني

و من پايم به زمين بسته است .

اي پرنده !

دست خدا به همراهت

اما نمي داني

که بي تو به جاي خون

اشک در رگهايم جاريست

از خود تهي شده ام

نمي دانم تا باز گردي

مرا خواهي ديد؟

/ 1 نظر / 5 بازدید
maryam

سلام چرا دست خدا به همراهت وقتی ادما به خاطر حوسهايشان عاشقانه ترين لحظه ها را از ياد می برند نيازی ندارد که دست خدا به همراهشان باشد دست ادمهايی که فقط وفقط برای لحظه ای لذت دستهايشان را گرفته اند به همراهشان فقظ يادشان باشد که پشيمانی سودی ندارد ودلهای شکسته را ترميم نمی کند ان هم از طرف کسی که واقعا برايت می مرد به خاطر پاکی ونجابتت به خاطر صداقتت به خاطر مقدس بودنت هب روزگار ...............................................